همین است، من بلاگ نویس نیستم...
به احترام بودنتان بودم، به احترام بودنتان نخواهم بود....
باقی بقایت، جانم فدایت....
می خواهی بنویسی، اما از غمگنانه گفتن بیزاری. صبح بیدار می شوی با این فکر که امروز می توانی کمی فاصله بگیری و حرفهایی نه چندان سیاه بزنی. جهان به تو مهلت نمی دهد، نه بیش از یکی ، دو ساعت و بعد دوباره تو می مانی و صفحه ای سپید که نمی خواهی به سیاهی آلوده اش کنی. از سیاهی که بالاتر نیست...
اما هست، سرخ از سیاهی هم بالاتر است، سرخی اگر از خون باشد .....
شلیک، شلیک باز هم شلیک به سوی آدمها، آدمها ، آدمها. سرخ شده این روزها همه جای قلبت و ذهنت .
سیاهی مرگی جوان در زندان هم.
سرخ و سیاه...
یه توپ دارم قلقلی ...
سرخ و سیاه و دودی .....
باقی بقایت
جانم فدایت
حق.
حق؟
حق؟؟
حق؟؟؟
حق؟؟؟؟
حق؟؟؟؟؟
حق!!!!!!!!!!!!!!!!
حقوق.
حقوق؟
حقوق؟؟
حقوق؟؟؟
حقوق؟؟؟؟
حقوق!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زن.
زن؟
زن؟؟
زن؟؟؟
زن؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
البته غر زدن عملی بس زشت و ناپسند آمد.
گل اول را که خورديم ، يک آه. ولی اميدوار و ساکت . گل که زديم جيغی به بلندی تمام عقده های فروخورده. نيمه که تمام شد لبخندی و شوقی به اندازه ی ما هم می توانيم. گل دوم مکزيک. از بوسه های بازيکنان مکزيک به انگشترهاشان هيچ خوشمان نيامد. و گل سوم. قطره های اشک بی صدا. می توانستيم اما. چرا نشد؟
سلام
انگار اين نابلدبودن من در سرزمين فونت ها و ارسال ها و لينک ها و ... بهبودی ندارد.
با يوسف عليخانی عزيز که حرف زدم قرار شد روزی بيايد و اين بلاگ را سر و سامان دهد، تا آن روز اين بی سرو سامانی را ببخشيد.
يک ماهی می شود که رمان سرخی تو از من منتشر شده.
حالا اوقات فراغتم بيشتر شده و شما اوقات فراغت خود را چگونه می گذرانيد را قرار است با جام جهانی و آرش برهانی و علی کريمی و معدنچی و مهدوی کيا را بگو چرا مصدوم شد و پديده ی شجاعی و بچه ها منتظريم بگذرانم. و ديدن فيلم و خواندن که ديگر اوقات فراغت خود را ...نيست، بخشی است جدانشدنی از نفسی که می کشيم.
باقی بقايت، جانم فدايت
ماده ی منفجره
زنی؟ کافی است. چه کاره ای ؟ مهم نیست. چقدر می دانی؟ مهم نیست . چقدر نمی دانی؟ مهم نیست. تنهایی؟ تنهایی به معنای واقعی. یعنی این که هیچ پشتوانه ی دولتی نداری. مهم نیست. اصلاٌ می دانی وظیفه ی دولت چیست؟ مهم نیست. می دانی دولت وظیفه دارد نیازهای اولیه ی تو را برآورده کند؟ مهم نیست. می دانی دولت وظیفه دارد نگذارد به خاطر نان به تن فروشی بیفتی؟ مهم نیست. اصلاٌ مسائل مالی تو مهم نیست (دیگر اگر این یکی مهم بود لااقل نماینده های هم جنس خودت – که یعنی از حقوقت دفاع می کنند - برای تعدیل و بهبود وضعیت مالی زنان مستمری بگیر یک کلمه حرف می زدند که.) نه مطمئن باش مهم نیست. بیکاری؟ مهم نیست. پدرت، برادرت، همسرت جانباز است و تو نمی دانی چه کنی با این همه درد که بی پولی یکی از هزارش است؟ مهم نیست. تنها یک چیز را فراموش نکن. تو ماده ای منفجره هستی که می توانی با نمایش خود کیان خانواده را بر هم بزنی و کیان خانواده که بر هم بخورد کیان جامعه بر هم می خورد و آن وقت خیلی کیان ها به هم می خورد.
فراموش نکن که تو نباید عروسکی برای لهو ولعب باشی. می دانی باید چه باشی؟ می دانی مقام زن یعنی چه؟ گوش کن . زن یعنی مادر. چرا قیافه ات در هم رفت؟ معلوم است که هیچ مردی نمی تواند وظایف مادری را انجام دهد. این را مدام در سخنرانی هایمان تکرار می کنیم. خب این دیگر امر جداگانه ای است که در هرجای دیگر این کره ی خاکی که نمی گویند زن یعنی تنها مادر، هیچ مادری به دزدی فرزندش متهم نمی شود و تنها در این مملکت که تنها نقش اصلی تو مادر بودن است توی مادر هیچ حقی نسبت به فرزندت نداری. حق؟ نمی دانی حق یعنی چه؟ البته که تو خیلی مکلفی و خیلی مهم.
این قدر مهمی که نباید از تو استفاده ی ابزاری کرد. فکر می کنی ما می گذاریم عکس تو را بیندازند توی مجله ها و از قبل تو پول در آورند؟هرگز. اما تو واقعاٌ مهمی. می توانی تیتر باشی. تیتر نه فقط در روزنامه ها، تیتر همه ی حرفها. نگاه کن مگر این نیست که تو مهمتری از حق مسلم ما حتی و تمام نتایج این حق. مگر نه این که مهم تری از رشد جادویی طلا در اثر کم شدن نرخ بهره در جایی که تولید حرفی برای گفتن ندارد. تو از طلاهم مهم تری حتی. مگر این نیست که مهم تری از تعطیلی پروژه ها. پول مملکت که هیچ در برابر تو. بیکاری ناشی از آن هم اصلاٌ در برابر تو اهمیتی ندارد. این تو هستی که می توانی کیان خانواده را بر هم زنی نه بیکاری. این تویی که بر نابودی توانایی نه این همه بیماری روحی و روانی و چشمانت را ببند روی تمام قتل های خانوادگي، آدم ربايی ها و... این فقط تویی و هیچ به نرخ رشد اعتیاد فکر نکن. همه چیز در برابر تو بی ارزش است. فکر کردی ما می گذاریم از تو استفاده ی ابزاری شود. هر گز.
ما اصلاٌ نمی خواهیم به تو نگاه جنسیتی داشته باشیم. فقط نمی دانیم چرا وقتی می بینیمت یک جوری می شویم. همین جوری اش این طوری می شویم تازه می آییم و برایت یک عالمه نشانه های جنسی می گذاریم. بین خودمان باشد بدمان نمی آید از این یک جوری شدن. بعد تا می بینیم که داری عادی می شوی، مقدار نشانه ها را بالا می بریم. کار به آنجا می رسد که یک طره مویت نشانه ای از جنسیتت دارد و چه طوفانی را برمی انگیزد همین یک طره مو. هیچ وقت به این علامت خرگوش ساده ای که اگر ندانی چیست نگاهش هم نمی کنی توجه کرده ای؟ چه کسی فکر می کند نشانه ای به این معصومیت بتواند در ذهن انبوهی از تصاویر ..... را خلق کند. حالا دیگر مهم نیست که شلوار هم پوشیده باشی ولی مانتویت که کوتاه است، قرار می گذاریم مانتوی کوتاه یعنی تحریک جنسی. با آن برای ما می شوی یک خرگوش کوچولو. یادت نیست چند سال پیش خسته که شدی از تذکرات ما خودت مقنعه های بلند را انتخاب کردی که تا زیر کمرت می رسید. فوری گفتیم دیگر از این چیزهای تحریک کننده ی بلند سرت نکنی. و آن وقت خیالمان راحت شد که توانستیم پوششی به آن بلندی را هم تبدیل کنیم به علامتی جنسی . هر چند ما این قدر خلاقیت داریم که حتی نشست و برخاستنت را پیش از آن به نشانه ها بدل کرده بودیم. ولی فکر نکنی عروسک هستی ها . نه. شأن تو خیلی بالا است.
تو ماده ای منفجره هستی که با گوشه چشمی می توانی کیان خانواده را برهم بزنی. روزی سی و دو مرتبه این موضوع را برای خودت تکرار کن تا حواست را بیشتر جمع کنی. این به ما مربوط نیست که چطور می شود که در تمامی دنیای غیر از ما( باید پذیرفت که دنیا یک سو و ما سوی دیگرش ایستاده ایم) هیچ کیان خانواده ای با دیدن هیچ زنی حتی برهنه بر هم نمی خورد و اگر می خورد دلایلی غیر از این دارد دلایلی که از سطح تن و بدن می گذرد و به جسم و روح می رسد. اینها هیچ کدام به ما مربوط نیست. چه کنیم که تو بیش از هر چیز ماده ای منفجره هستی. اصلاٌ فقط همین هستی، ماده ای منفجره. بپوشان خودت را.
سلام.
اين تويی که خودت بايد برای خودت تکه ای آسمان آبی توی زمينه ی سياه شهر ببافي، حتما که می توانی...
صبر پيشه نمی کنی به هاويه ی وهن تا زمانی که هستی و می نويسی از وهن هاويه.....
مهری بهفر در کتاب بازتاب ۱ که به تازگی توسط نشر بازتاب نگار چاپ و منشر شده در بخشی که به نقد کتاب ماورا بحار شهريار مندنی پور پرداخته، از انحطاط ادبی حرف می زند و در جايی ديگر وقتی به نقد کتاب محمد علی پرداخته به نکته ی جالبی اشاره می کند و آن اين که عده ای از نويسندگان به نوشتن رمانهای پاورقی روی آورده و در آنها هم موفق هستند و ادعای ديگری هم ندارند اما بعضی ديگر دست به نوشتن ؛چيزهايی؛ می زنند که اصول ساده ی پاورقی نويسی را هم نمی توان در آن يافت ولی چنان ادعاهايی دارند که ...
ديروز فيلم يک بوس کوچولو را ديدم. کليشه ی هميشگی مواجه ی آدم خوب و آدم بد با مرگ. مرگ برای يکی زنی زيبا است و برای ديگر ی پيرزنی زشت رو. اشکالی ندارد. گاهی می شود کليشه را تبديل کرد به اثری هنری. بعد ناگهان متوجه می شوی آدم بده ، ابراهيم گلستان است که بد است چون خانواده اش را رها کرده و رفته و يادتان نرود که سی و هشت سال است اين اتفاق افتاده ابراهيم گلستان بد است چون نمی دانسته پسرش شعر هم می گفته و پسرش خودکشی کرده چون پدر او را تحسين نکرده است. و آدم خوبه. خوب است چون مانده توی ايران و سرطان ريه گرفته و مثل سريال های تلويزيون يک نوه ی خوب دارد و ....
سقوط يعنی چی؟ يعنی آدمی با ادعا و البته پيشينه ی روشنفکری ناگهان بغلطد توی سراشيبی و...
فيلم broken flower جيم جار موش را ديدم. قد ما کوتاه و خرما بر نخيل...
باقی بقايت
سلام ،
کتاب قصه ی انجيرهای سرخ مزار را خواندم. وقتی قصه قصه باشد تو می توانی آن را بخوانی حتی اگر زبانش برايت ناهموار باشد. که انجيرهای سرخ مزار اينطور بود. حالا بخوان بعضی قصه های بعضی دوستان را و بمان انگشت به دهان و حيران که اين زبان را از کجا آورده اند و آخر چرا به آن می گويند فارسی و چرا به آن می گويند قصه و اينها همه وقتی است که کمی اعتماد به نفس داشته باشی و نفهميدن هر چرتی را به حساب بی سواديت نگذاری....بگذريم.
فيلم AND NOW LADIES AND GENTELMEN را ديدم و همينطور DEAR FRANKIE و نيز HOLY GIRL و کلی لذت بردم. ضمن اين که اين هفته رفتم و فيلم مکس را هم ديدم و بگذريم از چند ايراد اما دو ساعتی خنديدم و خيلی خوشحالم که هنوز برخوردم با سينما آنقدر نقادانه نيست که نتوانم خود را به فيلم بسپارم.
اين از من. شما چه کار کرده ايد؟ بعد از دست و پا زدن تو ی کا رو بيکاري، پول و بی پولي، کافی شاپ و رستوران و گاهی کتابی و فيلمی و برره و ديگر چي؟ راستی توی اين شهر ديگر چي؟؟ چه سوال بيهوده ای. چه می خواهيم مگر بيشتر از اين؟ راستی توی اين شهر چه چيزی بيشتر از اين؟
باقی بقايت ...
سلام.
خبر سنگينی بود، کتاب سوزان دوباره و دوباره و دل می گيرد ازچرخی که مدام بر مداری هميشه می چرخد...
سلام.
بعد از حدود يک سال و نيم دوباره به اينتر نت نزديک شده ام. نمی دانستم اينتر نت هم مثل زبانی خارجی فرار است!!! حالا برای پيدا کردن هر مطلبی زمان بيشتری صرف می کنم و گاهی هنوز نمی دانم دنبال چی بايد بگردم. اما به هر حال خودم خوشحالم.
ديروز کتاب ؛ماهی ها در شب می ميرند؛ را خواندم و تمام کردم. با توجه به اين که من منتقد نيستم و کتاب را هم با ديد انتقادی نمی خوانم پس نظرم نظر يک خواننده است بايد بگويم از لحظه ها، تصاوير و زبان لذت بردم .کتاب فلسفه ی هنرها نوشته ی گوردن گراهام با ترجمه ی فوق العاده ی مسعود عليا را نيز خواندم. با زبانی ساده، مفاهيمی آشنا را طبقه بندی شده و بی ابهام در اختيار می گذارد. خواندن هر دوی اين کتابها لذت بخش بود.
خب . انگار هنوز گرم نشده ام. پس فعلاٌ...
باقی بقايت ، جانم فدايت...
سلام
اين تعهد انجام نشده ماند سر جاي خويش تا تعهدي ديگر را به انجام برسانم.
رمانم را تمام كردم و فكر كنم( بي حرف پيش) به زودي خدمت برسيم...
تمام تنم درد مي كند . گلو درد و سردرد و تب و لرز و ضعف و همه ي هرچيزي كه هر آدمي مي تواند براي ناله كردن از آن استفاده كند حالا درمن جمع شده به اضافه ي بغضي كه لابد همه ي اين نك و ناله ها از آنجا سرچشمه مي گيرد.
حالم خوش نيست گرچه مي بايد باشد....
خلاصه ما آمديم. خسته تر از پيش....
باقي بقايت، جانم فدايت...
مثل يك تعهد انجام نشده اينجا است و من گاهی حتی روم نمی شود بين خودم و خودش بيايم و بهش سری بزنم و حالی بپرسم مثل عزيزی كه وقتی مدتی از او بی خبری نمی توانی ، كه يعنی رويش نداری سراغش بروی و يادش مدام با تو است و خودت می دانی اگر يك تلفن بزني، دغدغه ات تمام می شود و آرام می شوي، اما...
اگر قرار است به جای روزانه باشد كه بايد بگويم،
سرم چه گيج می رود...
حالم خوش است و از حال شما هم بی خبر نيستم. هر جا سركی می كشم تا بدانم چطوريد؟ ... دوستتان دارم.
باقی بقايت، جانم فدايت
وزمان رسيدن رسيد،تازه می فهمی چه قدر دور بوده اند آن همه لحظه های كاملاً عادی كه فقط هوای تنفسش طبيعی تر بود.
وقتی دوری فكر نمی كنی و اين چند ساعت كه مانده تا رسيدن مسافرهام قلبم تندتر از هميشه كه تندتر از معمول می زند، می دود. و دستهام بيشتر از هميشه می لرزد... كاش تا شب بتوانم تنم را بكشانم...و حالا هم كه سيگار ندارم و هيچ چيز بدتر اين نيست كه يك باكس سيگار داشته باشی ، اما مجبور باشی آخرين هزاری ات را سيگار بخري... آن هم از جايی كه هميشه پنجاه تومن گرانتر حساب می كند.
فيلم Being JOhn Malchovich را ديشب ديدم و خيلی خيلی لذت بردم. فيلم Coffee and Cigarette را هم ديدم و برخلاف اين كه فكر می كردم لابد خيلی سخت است يا لابد خيلی بيخود است ، باز هم كلی لذت بردم. خب می بينم كه از شدت اضطراب نمی توانم مغزم را جمع و جور كنم، اگر نه كلی حرف داشتم....
باقی بقايت ، جانم فدايت...
تلويزيون
تلويزيون روشن شد. بابك ميزانش كرده بود روي ساعت شش و نيم صبح – كانال موسيقي كلاسيك.
راستش بابك هم مثل من هميشه چيزهاي خوبي توي كله اش داشت ، مثل همين قصه اي كه من دارم، هيچ هم فكر نكنيد دارم اداي قصه در قصه در مي آورم يا از اين بند بازي هاي فرمي. راستي فرميك هم درست است؟ بابك هم مثل من خيلي از لغت ها را نمي داند. يعني معني دقيق آنها را نمي فهمد.
چشمش را كه باز مي كند و البته با صداي تلويزيون، آرام از رختخواب سر مي خورد بيرون. آوا دراز كشيده و مثل بچه ها پاهاش را توي شكمش جمع كرده. موهاي بلندش ريخته روي بالش ولي عجيب كه حتي يك دانه از اين همه مو روي صورتش نيست و لابد به خاطر همين هم اينطور سنگين خوابيده. چون اگر يك دانه مو روي صورت من باشد از هرجاي دنياي خواب كه باشم
برمي گردم و آن يك دانه مو را كنار مي زنم و البته خب بديش اين است كه وقت برگشت، بيشتر وقتها، راهم را گم مي كنم و از جاهاي خيلي بي ربط سر در مي آورم. مثل همين ديشب كه رفته بودم و هنرپيشه شده بودم و فيلم بازي كرده بودم و فيلمم را در 112 كانال جهاني در تلويزيون – منظورم تلويزيون است ها! J (جهت ربط موتيويك!!)– نشان مي دادند.
بابك مي رود و تلويزيون را خاموش مي كند. بعد هم همين طور نوك پا مي رود دستشويي و در را مي بندد و بعد هم شير آب را خيلي آرام باز مي كند. آوا تكان هم نمي خورد . خلاصه بابك همين طور آرام و بي سرو صدا كارهاش را مي كند كه عبارتند از: مسواك زدن، ريش زدن، لباس پوشيدن، يك لقمه نان و پنير را خشك خشك خوردن ، برداشتن كيف، موبايل و سوييچ و رفتن سمت در، نه بببخشيد عينكش را جا گذاشته، برمي گردد عينكش را هم بر مي دارد و از در مي رود بيرون. بعد هم آرام كليد را مي اندازد توي قفل و در را سه تا قفل مي كند - بس كه از دزد می ترسد -با سرعت از پله ها مي رود پايين و كات.
آوا هنوز خواب است و هيچ صدايي درخانه نمي آيد. نه حتي صداي چكه كردن شير آب. دو ساعت به همين ترتيب مي گذرد.
آوا غلت مي زند و موهاش را كه پهن شده روي بالش از زير سرش در مي آورد. چشمهاش را باز مي كند ، مثل گربه يك مرنوي كوچك مي كشد و خودش را كش مي دهد. گوشي تلفن را
برمي دارد و شماره ي بابك را مي گيرد. بابك توي يك جلسه ی مهم است ولي تا شماره را روي صفحه نشانگر مي بيند همزمان عذرخواهي مي كند، دگمه تلفن را فشار مي دهد ، از روي صندلي ش بلند مي شود و از اتاق مي رود بيرون.
آوا - سلام.
بابك – سلام عزيزم، بيدار شدي؟
آوا – اوهوم.
بابك – خوبي؟
آوا – اوهوم .
بابك – خب، پس من بهت زنگ مي زنم.
آوا - باشه. خداحافظ.
آوا بلند مي شود و مي رود توي آشپزخانه، در يخچال را باز مي كند، بابك يك ليوان آب ميوه برايش ريخته. لبخند مي زند. ليوان را مي گذارد روي پيشخوان و مي رود دستشويي.تلفن زنگ
مي زند. آوا با عجله از توالت مي آيد بيرون و گوشي را برمي دارد. بابك است.
- ببين صبح كه اومدم پياده شم ديدم كيفت رو ديشب تو ماشين جا گذاشتي؟ چي كار كنم؟
- هيچي حالا، من بهت زنگ مي زنم.
آوا گوشي را مي گذارد ومي رود دستشويي وبعد مي آيد بيرون و ليوان آب ميوه را مي گيرد دستش و لم مي دهد روي كاناپه و كنترل تلويزيون را با آن يكي دست بر مي دارد و ناگهان با خودش مي گويد ، من كه ماشين رختشويي روشن نكردم، صداي چيه؟ و بعد مي پرد و بعد زلزله پنج ريشتريِ تهران نازل مي شود. البته اين تكان شديد دراين لحظه پيش زلزله است يعني 5/3 ريشتر. آوا مي پرد طرف در و مي خواهد آن را باز كند. در باز نمي شود، آوا داد مي زند و مي دود سمت اتاق خواب. مي رود سمت كمدش . دست مي كند طرف مانتو ش. جيب هاي مانتو صدا نمي دهند. صداي ماشين رختشويي زياد شده ، آوا مي دود سمت تلفن. زمين مي لرزد، با شدتي كه بعدها از تلويزيون پنج و دو دهم ريشتر اعلام مي شود. لوستر درست مي افتد روي كله ي آوا. بابك دويده پايين ، نزديك ماشينش است و زمين زير پايش دهن باز نكرده...
